خاطرات من
امروز پنجمین روز ماهه رمضونه...... این چند روزه اتفاقایه زیادی افتاد............ دیگه خسته شدم خیلی خسته.... خسته از روزگار و زمونه خسته از ادما خسته از ادمایی که حرف میزنن ولی خودشون معنی حرفاشونو نمیفهمن!!!!خسته از عشق و عاشقی خسته از عاشقی که فقط دم از عاشقی میزنه خسته خسته خسته تصمیم گرفتم خیلی چیزا رو فراموش کنم و بی خیالشون شم.... میخام یه زندگی راحت داشته باشم بدون فکر و خیال بدون دغدغه..... حال و روزم اصلآ خوب نیست هم حال روحیم هم حال جسممیم(سرما خوردم....) خدایا وقتی تنها میشم و فکر میکنم میبینم تو هم خیلی تنهایی یه جورایی از همه ادما بدم میاد چون خیلیا تو رو تنها گذاشتن......اخه چرا خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن که یه بار دیگه تنها یار و یاورم تو باشی....نمیدونم دفعه ی چندمه که دارم اینو میگم و بازم بعد چند روز همه چی رو فراموش میکنم اما ایندفه اینطوری نیس این دفعه میخام واسه همیشه پیشت بمونم......... خدایا خودت گفتی اگه هزار بارم توبه شکستم بازم بیام پیشت قبولم میکنی......... خدایا عاشقتم........... کمکم کن............
نظرات شما عزیزان: چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:, :: 14:6 :: نويسنده : فرشته
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|